"بادبادک باز" را همین نیمه شب قبل تمام کردم. بی نظیر بود و فوق العاده تاثیرگذار. بیشتر از آن چه که فکر می کردم. بیشتر از هر داستانی که تا به حال خوانده بودم. شروع که کردم به خواندن حدس می زدم که این کتاب هم به جمع کتاب های نیمه خوانده ام می پیوندد چون از اوایل کتاب زیاد خوشم نیامد. اما اواخر کتاب و در واقع ۳۵۰ صفحه ی آخر کتاب را فقط در دو روز خواندم و با یکی از نویسندگان بزرگ که درباره ی این کتاب گفته بود هم کلام شدم که تنها عیب "بادبادک باز" این است که زود تمام می شود!
بادبادک باز (The Kite Runner) اولین رمان خالد حسینی، نویسنده ی افغانی ست و این دستاورد بزرگی برای یک نویسنده است. او داستان بادبادک باز را تعریف نمی کند بل که آن را خلق می کند و خواننده در هر لحظه احساس می کند که در کنار امیر (راوی داستان) در تمام صحنه ها حضور دارد و اتفاقات را می بیند. یکی دو بار در طول داستان اشکم در آمد. اولین بار برای حسن و بعد برای خود امیر.
علاوه بر فضای احساسی داستان، تصویر نابی از افعانستان هم در این کتاب روایت شده است. تصویری که هیچ گاه در اخبار روزنامه ها و رسانه ها نمی شود دید.
به قول یک نویسنده ی دیگر هر چیزی که بعد از این کتاب بخوانید "بی روح" به نظر می رسد و من این را می فهمم. از داستان کتاب چیزی نمی گویم و فقط توصیه می کنم که حتما "بادبادک باز" را بخوانید، حتا اگر از رمان خوشتان نمی آید.
راستی یک فیلم هم بر اساس همین رمان و با همین نام توسط مارک فورستر ساخته شده. این لینک و این یکی (ویکی پدیا) را درباره ی کتاب و این لینک و این یکی را هم درباره ی فیلم بخوانید. کتاب را هم از اینجا می توانید دانلود کنید.
::: بادبادک باز / نوشته ی خالد حسینی / ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده
