کجاست جای تو در جملهی زمان که هنوز ...
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از این؟ که هنوز؟
که پیش از این؟ که هم اکنون؟ که بعد از این؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
که تا ابد؟ که همیشه؟ که جاودان؟ که هنوز؟
سوال میکنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه میکنی این بار هم دهان، که هنوز ...
چهقدر دلخورم از این جهان ِ بیموعود؛
از این زمین که پیاپی ... و آسمان که هنوز ...
جهان سهنقطهی پوچیست خالی از نامات؛
پر از "همیشه همینطور" از "همانکه هنوز"
همه پناه گرفتند در پس ِ "هرگز"
و پشت "هیچ" نشستند از این گمان که "هنوز" ...
ولی تو "حتما"ی و اتفاق میافتی!
ولی تو "باید"ی ای حس ناگهان که هنوز ...
در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛
همان که میدهد از ابرها نشان که هنوز ...
شکسته ساعت و تقویم پاره پاره شده
به جستجوی کسی، آن سوی زمان، که هنوز ...
سعید میرزایی
+ نوشته شده توسط جواد نقيزاده در 87/02/15 و ساعت
|
