امروز که داشتم رای میدادم یاد رمان "بینایی" اثر ژوزه ساراماگو نویسندهی پرتغالی افتادم. بینایی (با نام اصلی Ensaio sobre a Cegueira) که درواقع دنبالهی رمان "کوری"ست داستان شهری را روایت میکند که مردمانِ آن در یک روز انتخابات یکباره تصمیم میگیرند رای سفید در صندوقها بریزند و مسؤولان کشوری که از این تصمیم ناگهانی شوکه شدهاند، از هراسِ یک نافرمانی مدنی، شهر را به محاصره درمیآورند و ...
بینایی، درواقع نقد دموکراسی غربیست که گرچه مدعیست ارادهی اکثریت حکومت میکند اما همین اراده نیز با خواستههای حاکمان تعریف میشود. به عبارتی تا زمانی که ارادهی اکثریت در راستای ارادهی حاکمان باشد قابل قبول است. رای دادن یا ندادن گرچه در دموکراسی یک حق، تعریف شده است اما این حق، در واقع یک تکلیف است و مردم، آزادانه "مجبور"ند که رای بدهند و چگونه رای بدهند.
داشتم فکر میکردم اگر رای دادن یا ندادن برای مردم کشوری مثل ایران که در آن، رای دادن را هم حق میدانند و هم تکلیف (و من نمیدانم که وقتی تکلیف است، چه اهمیتی دارد که حق باشد یا نه؟) آزاد بود و اگر قرار بود که مردم با رای خود نه نمایندهی اصلح، که با تخفیف، فردِ صالح را برگزینند در بسیاری از شهرها داستان بینایی تکرار میشد.
حال این اتفاق در حکومتی که منتقد دموکراسیِ غربیست و سیستم حکومتی خود را دموکراسیِ واقعی میداند چه عکسالعملی را در پی خواهد داشت؟ اگر روزی مردم تصمیم بگیرند که یا در انتخابات شرکت نکنند یا حضور سفید داشته باشند (به جای حضور سبز) این تصمیم، چه مفهومی میتواند داشته باشد؟ آیا رایی که حق باشد (یعنی بشود از این حق چشمپوشی کرد) میتواند حربهی یک حکومت در مقابل دشمناناش باشد؟ آیا باید فکر چنین روزی را هم کرد یا نه؟ آیا مردم ما همیشه در صحنه حاضرند و همیشه با رای خود مشت محکمی بر دهان استکبار خواهند زد؟ اینها سوالات ذهن آشفتهی یک جوانِ انقلابندیده است!