دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را
آسمان کو تا بشوید با گلاب اشک ها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
چشم های خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
آه! این گل ها چه غم گین و پریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را
شاعر: سعید بیابانکی
منبع: پاتوغ خانا
+ نوشته شده توسط جواد نقيزاده در 86/12/07 و ساعت
|
