جابر بن یزید جُعفی از یاران و شاگردان امام باقر (علیه السلام) بود و از اصحاب سرّ آن امام. خودش میگفت که ۷۰هزار حدیث از امام شنیده است که ۳۰هزار از آن را برای احدی نقل نکرده. به توصیهی امام سر در چاه فرومیبُرد و اسرار خود را درون چاه میریخت. برای طلب علم از کوفه به مدینه رفت و 18 سال در محضر امام، به کسب فیض و علمآموزی مشغول گشت. پس از ۱۸ سال قصد بازگشت به وطن کرد.
هنگامی که به نزدیکی کوفه رسید پیغامی از امام دریافت کرد که فرموده بود: "دینات در خطر است. خود را به دیوانگی بزن!"
در شهر همه منتظرند که یک عالِم فاضل و دانشمند والامقام وارد شهر خواهد شد. همه میدانند که او 18 سال است به دنبال طلب علم از کوفه خارج شده است. همه خود را آماده کردهاند که او را احترامی در خور کنند و بر صدرش نشانند. امام، اما از جابر چیز دیگری خواسته. همهی آبرو و احترام و شخصیت جابر، با این وصیت امام به باد میرود. اما ...
... جابر دیوانه شد!
***********************
فقط چند لحظه فکر کن (ـم)! اگر میتوانی خودت (م) را جای جابر بگذاری(م) ... میتوانی(م)؟
پس مطمئن باش که در ادعایت صادق هستی: "اللهم عجّل لولیّک الفرج"
