یکی از مهمترین وجوه تفاوت وحی و عرفان، نقش عقل در ادراک حقایق است. در مکتب وحی، عقل یگانه نیروی سنجش آرا و عقاید است و بدون دخالت و حضور عقل، هر ادراکی از حقیقت ناقص است. اما در مکتب عرفان، اینگونه نیست.
عقل در وادی عرفان، موجودی است سرگشته و حیران. فرد عارفمسلک نمیداند که بالاخره باید به عقلاش اعتماد کند یا نه. گاه انسان را همه عقل و اندیشه میخواند:
ای برادر تو همه اندیشهای ... مابقی تو استخوان و ریشهای
و گاه به ریشخند عقل میپردازد که:
پردهی اندیشه جز اندیشه نیست ... دور بنه پرده که مستور نیست
گاه به نیروی عقل توسل میکند و شقالقمر را عبث میپندارد:
ای منجم اگرت شق قمر باور شد ... بایدت بر خود و بر شق قمر خندیدن
و گاه وجود کوهی از زمرّد خالص را باور میکند که رگ کوههای زمین در اختیار اوست و او زلزله را به وجود میآورد و حکما را مسخره میکند که زلزله را ناشی از تراکم بخارات زمین میدانستند.
عارف به وحدت وجود معتقد است که سنگر نفوذناپذیر عرفان و تصوف است و عقل در آن راهی ندارد و هر استدلال عقلی که این اصل عرفانی را باطل کند، بیاعتبار است.
عقل در مقابل کشف و شهود عرفانی مغلوب است. آنجا که محیالدین عربی میگوید: دوئیت (وجود حق و وجود خلق) از احکام عقل و حس است، نه ذوق کشف و شهود. پس این دوئیت امری است موهوم و تباه. زیرا عقل، قادر به درک وحدت مطلق نیست و جز اینکه متعدد و کثیر را بشناسد، کاری از او ساخته نیست. ]اما کشف و شهودِ آمیخته به وهم و خیال قادر است!!