سوال این است که آیا ما عرفان را رد میکنیم یا دکانهایی که به اسم عرفان باز شده؟ (این "ما" البته به معنای ما نیست! متوجهید که؟)
در جواب باید چند نکته را متذکر شوم.
اول؛ تکلیف دکانهای مذکور و مرید و مراد بازیهای عرفانی، کاملا روشن است. بحث ما اصل عرفان و مبانی آن است و قصد داریم خیلی منطقی و به دور از احساسات و بدون تاثیر گرفتن از جو غالب، به یک نتیجهی معقول برسیم.
دوم؛ عرفان و مسائل عرفانی، به شدت در معرض سوء استفاده هستند. گرچه خود بنده معتقدم که هر منتسب به عرفانی را نمیتوان بدعتگذار نامید اما واقعیت این است که عرفان یکی از و چه بسا مهمترین و قابل توجهترین (!) ابزارهای بدعتگذاران در دین است.
سوم؛ همان طور که گفته شد عرفان در بُعد نظری و عملی گرچه با تعالیم وحیانی، تباین (اختلاف) کلی ندارد اما انطباق کامل نیز ندارد و برخی از اصول آن در تعارض آشکار با ضروریات دین است.
چهارم؛ مقصود از عرفان، مسائل معنوی از قبیل اخلاص، حضور قلب و ... نیست، بلکه منظور نظام خاصی است که برای شناخت حقیقت پایهگذاری شده و تئوریهای خاص خود را دارد.
پنجم؛ آنها که معتقدند عرفان از لوازم ضروری کسب معرفت است باید به این سوال مهم جواب دهند که چرا از اصول و مبانی مشهور این نظام معرفتی (از قبیل مفاهیم اصلی عرفان مثل وحدت وجود و دستورالعملهای سیر و سلوکی عارفان)، در اخبار رسیده از معصومین و سیرهی عملی آن بزرگواران اثری به چشم نمیخورد؟
ششم؛ دانشمندان و فقیهان بزرگی چون صاحبان کتب اربعه، سید رضی و سید مرتضی، شیخ مفید و دیگران (که در زمان حیات آنها هنوز عرفان و تصوف به شکل یک نظام معرفتی ظهور نیافته بود) که نه مدعی کشف و شهود بودند و نه کلمهای از عرفانیات به گوش آنها خورده بود، در راه معرفت چه چیزی از عارفان کم داشتند؟ صحت این ادعا را در سراسر کتب آنان میتوان به روشنی دریافت. (چرا شیخ کلینی، مجموعهی عظیم کافی را با کتاب عقل آغازید و چرا مثلا با کشف و شهود نه؟)
هفتم؛ راه اثبات این که کشف و شهود عرفانی، مطابق حقیقت بوده و اوهام و خیالات نیست، چیست؟ اگر میزان تقرب به ملکوت، ملاک است چرا دانشمندانی که نام برده شدند، به عوالم غیبی و عرفانی نرسیدند؟ و اگر ریاضات و سیر و سلوکهای عرفانی، ملاک راستی کشف است چه استبعادی دارد که مثلا کشف و شهود مرتاضان هندی را هم مطابق حقیقت بدانیم؟ البته در جواب خواهند گفت "هر دو؛ تواماً ملاک است"!
باز هم تاکید میکنم. هدف این مطالب نفی عرفان و جسارت به ساحت بزرگانی که به هر حال منتسب به عرفان بودهاند و نیز قضاوت از پیش تعیین شده نیست. با این حال عقیده دارم که این موضوع تاثیر فراوانی روی باورهای مذهبی جامعه گذاشته است و باید برای جلوگیری از خطرات احتمالی آن، چارهای اندیشید. عرفانیات را حتا اگر ضروری ِ معرفت نیز بدانیم، تنها پوستهای از حقیقت هستند و حقیقت کامل کسب نمیشود مگر با رجوع به قرآن و احادیث. و این دردی است که جامعهی امروز ما به آن گرفتار است. جامعهای که دین خود را نه از منقولات و معقولات، که از شعر و ادبیات میگیرد.
بهتر است باز هم نگاهی به سخن علامه طباطبایی (از بزرگترین شارحان عرفان و فلسفهی اسلامی) بیندازیم: "با وجود همهی این تلاشها ]جمع بین فلسفه و عرفان و دین[ اختلاف ریشهای میان این سه طریق، به حال خود باقی است و کوششهای فراوانی که برای ریشهکن کردن این اختلاف و خاموش کردن این آتش به عمل آمده است، نتیجهای ندارد جز ریشهایتر شدن اختلاف و شعلهورتر شدن آتش ناسازگاری، به طوری که دیگر درمانی برای آن نمیشود یافت، مانند مرگ که درمانی ندارد."
